باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

بیا مامانمو بکش

1391/8/18 10:43
نویسنده : میم
317 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب داشتم با کامپیوتر کار میکردم اومدی بغلم نشستی کنار صفحه تو یه کادر کوچیک یه بازی بود که از چشم تیز بینت دور نموند گفتی مامان میخوام با این جوجه ها بازی کنم باز کردم دیدم نمیشه بهت گفتم مامان نمیشه گیر دادی چرا گفتم بازیش پولیه یعنی باید اول پول بدی بعد بازی کنی از بغلم اومدی پایین رفتی یه ١٠٠ تومنی پیدا کردی گفتی بیا مامان حالا بازی کنیم منم موندم حالا چی بگم یه چند دقیقه ای برات توضیح دادم که پول باید تو حساب باشه و ...

صبح خواب بودم اومدی بالای سرم میگی پاشو ماهی سرخ کرده بخور تعجب کردم بوی ماهی نمیومد چشمامو باز کردم رفتی یه تیکه پارچه آوردی گفتم این پارچه است ماهی نیست عصبانی شدی رفتی عینک آفتابیتو گذاشتی چشمت موبایل اسباب بازیتو آوردی زنگ زدی نمیدونم به کی که بیا مامانمو بکش بعدشم اومدی پیش من عینکو رو موهات گذاشتی (بالای سرت) خیلی خشن میگی تفنگم کو میخوام بکشمت من بیچاره مجبور شدم برم برات تفنگتو پیدا کنم تا بکشیم .

آدم میمونه تو این کارای شما بچه ها اینکه کی و کجا این چیزا رو یاد میگیرن خدا میدونه . مثلا ما از این پدر و مادراییم که صحنه های اکشن و کشت و کشتار فیلما حتما کانال عوض میکینم .  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

نسرین
20 آبان 91 8:43
یعنی عاشقتم با اون صد تومنی آوردنت
من
20 آبان 91 21:58
مامان تفنگشو کجا قایم کرده بودی .. ها ... فکر کردی با این کارا در حکمت تخفیف قائل میشه حالا خودت باید بری بگردی پیداش کنی بیاری تحویل بدی بعدشم بری مادبانه کنار دیوار بایستی چشاتم با دیگ گیر ببندی تا تیر بارون بشی
mamanebaran
27 آبان 91 10:44
نازي كوچولوي باهوش من